تبليغاتX
اپیزود پنجم
 از کجا بدانم که تو هستم یا من؟
+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت توسط ن. |

 

 هوای پاک، جاده خالی، دنده پنج پات رو گاز، موزیک، آسمون صاف، لذت نابٍ سرعت. تنها چیزی که میمونه ترس از پلیسهاییه که مثل راهزنهای کاروانها پشت پیچ ها کمین کردن.
نوشته بودم که تهران واسم مثل فیلمهای اکسپرسیونیستی جلوه میکنه. موقع رانندگی هم سرعتم از یه حد که بالاتر میره، مرز بازی و واقعیت فرو میریزه واسم. تنها راه تا کردنِ سازش طلبانه ام با واقعیت سلب هیبتشه. سرمای عریانی اش منزجرم میکنه. همیشه باید یه لباسی تنش کنم.


برچسب‌ها: عکس بازی, روزمره
+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت توسط ن. |

"گاهی فکر میکردم آنچه را میدیدم، کسانیکه دم مرگ هستند آنها هم می ديدند . اضطراب و هول وهراس و ميل زندگی درمن فروکش کرده بود از دور ريختن عقايدی که به من تلقين شده بود آرامش مخصوصی در خود حس می کردم - تنها چيزی که از من دلجوئی می کرد اميد نيستی پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا می ترساند و خسته می کرد -من هنوز باين دنيائی که در آن زندگی می کردم ، انس نگرفته بودم ، دنيای ديگر بچه درد من ميخورد ؟ حس می کردم که اين دنيا برای من نبود ، برای يکدسته آدمهای بی حيا ، پررو ، گدامنش ، معلومات فروش چاروادار و چشم ودل گرسنه بود - برای کسانی که بفراخور دنيا آفريده شده بودند وا ز زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای يک تکه لثه دم می جنباندند گدائی می کردند و تملق می گفتند -فکر زندگی دوباره مرا می ترساند و خسته می کرد -نه ، من احتياجی به بديدين اين همه دنياهای قی آور و اين همه قيافه های نکبت بار نداشتم - مگر خدا آنقدر نديده بديده بود که دنياهای خودش را بچشم من بکشد؟ - اما من تعريف دروغی نمی توانم بکنم و در صورتی که دنيای جديدی را بايد طی کرد ، آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کند شده می داشتم . بدون زحمت نفس می کشيدم و بی آنکه احساس خستگی کنم ، می توانستم در سايه ستونهای يک معبد لينگم برای خودم زندگی را بسر ببرم - پرسه می زدم بطوری که آفتاب چشمم را نمی زد ، حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می خراشيد . "

                                                                                            [ بوف کور. صادق هدایت ]

 

رفته بودم بیمارستان، یکی از اون روزهای از خود بیخودی بود.کوله ی دانشگاهم رو انداخته بودم و راه افتاده بودم بیمارستان، یه صندلی پیدا کرده بودم و بوف کور نازکٍ از دست فروشهای انقلاب خریده رو رو گرفته بودم دستم. جایی که آدمها از کش اومدن زمان بیقراری میکردن، من حض میبردم که در عین تنفس کردن هوای خفه ی بیمارستان و تحمل کردن سقف کوتاه و در و دریوارهای بی پنجره اش، توی دنیای بیکران کابوسهای بی سر و تهی سیر کنم که هیجان زده ام میکرد.مرتب اینطرف و اونطرف میشدم و جلد کتاب توی دستم له شده بود. کناریم پرسید چه کتابیه دارم میخونم؟گفتم. جالبه؟ و خیره شده بود به صورتم. ذوق زده شدم و شروع کردم واسش توضیح دادن، اصلا بهش نمیومد اهل کتاب باشه، مطمئنم که نبود. حوصله اش سر نرفته بود، میخواست یه رابطه ی انسانی ایجاد کنه.ایجاد کردیم. یک حالت دلپذیری داشت که نمیتونستم بفهمم چیه. یه ملاحت خیلی پنهان. رفته بودم آب بیارم، برگشتم دیدم داره با مادربزرگم حرف میزنه، من رو از دور نگاه میکرد و لبخند میزد. زود وانمود کردم که باز غرق کتابم شدم، به نظر میرسید موضوع صحبت منم. هربار که نگاهش میکردم لایه های پنهان یه روح با ظرافت تراشیده شده رو میدیدم که معلوم نبود در اثنای بحران میانسالی چی به من ربطش داده؟ پیش دکتر که میرفتیم گفتم چی میگفت این انقد حرف میزدین؟از دانشگاه من و سنم و اینا پرسیده. که چی؟ هیچ ربطی به هم نداشتیم و این قضیه رو خیلی جالب میکرد. میخواستیم بریم بلند شد و انگار از یه مهمونی خیلی مهم میخواد بدرقه مون کنه، راهیمون کرد.توی فیلمها از این برخوردهای نامربوط هزارجور ماجرا میسازن، اما ما ماجرایی نداشتیم. شب باز نشسته بودم و بوف کور میخوندم و به ماجراهایی که از دست داده بودیم فکر میکردم.


برچسب‌ها: کتاب نوشت
+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت توسط ن. |

"بالاخره سقراط درباره ی مسائلی که خود نسبت به آنها اعتقاد جازم داشت، یعنی امور اخلاقی، به اقتضای بحث و روشی که اختیار کرده بود، مجبور بود وضع و حالت شکاک به خود بگیرد و اظهار جهل کند، یعنی بحث را با "من هیچ نمیدانم" شروع کند و بکوشد تا به معارضان پرمدعا و به پیروان ناآزموده اش ثابت کند که ایشان هم هیچ نمیدانند و او هم چیزی ندارد که به آنها بیاموزد.
همین بی پروایی در اظهار جهل، و عباراتی نظیر "آنچه من بهتر میدانم آنست که من هیچ نمیدانم" که چیچرو روایت کرده است، یا آنچه در محاوره ی دفاعیه از قول سقراط آمده است که "خدا است که فقط صاحب حکمت است و علم انسان کم مقدار یا اصلا بی مقدار است" و یا اینکه تفوق او نسبت به دیگران شاید این باشد که او آنچه را نمیداند معتقد نیست که میداند، باعث شده است که آنچه سقراط به اقتضای روش و از سر طنز میگفته است، بعضیها جدی بگیرند و فلسفه ای که بر مبنای جزم و یقین استوار شده بود، بعدها نحله ای که نظیر شکاکان بود خود را به آن منتسب کند
"

                                                        [ شکاکان یونان. نوشته یحیی محدوی. صفحه42-43]

 

آیا میتوان "نمیدانمٍ" سقراط را به طنز و آنچه مقتضی روش او بوده است، تقلیل داد؟
هرچه هست این آن روایت رایجی نیست که اغلب در کتب تاریخ فلسفه وجود دارد.
اما با جدی تلقی کردن این "نمیدانم"  مشکلات بیشتری سربرمیآورند: آموزه های سقراط سرشار از یقینی هستند که غیر قابل جمع با این اظهار جهل به نظر میآید.


برچسب‌ها: کتاب نوشت, تاملات
+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت توسط ن. |

 
برچسب‌ها: عکس بازی
+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت توسط ن. |

"هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرینٍ زندگی، خودٍ زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک "طرح" شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست،زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردنٍ یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرحٍ هیچ چیزی نیست، طرحی بدون تصویر است.
فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است..."

                             [ بار هستی. میلان کوندرا. ترجمه ی پرویز همایون پور. نشر قطره. صفحه 38 ]

 


برچسب‌ها: کتاب نوشت
+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت توسط ن. |

من که نمی تونم عشق تو رو

عشق به تو رو

به یکی دیگه بورزم



تو که نمی تونی خوابیدن منو

خوابیدن با منو

با یکی دیگه بخوابی

+


برچسب‌ها: حرفهای تلگرافی
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت توسط ن. |



Juan Antonio: The trick is to enjoy life,accepting it has no meaning whatsoever.

Christina: No meaning? You dont think that authentic love gives life meaning?

Juan Antonio: Yes,but love is so transient. Isnt it? I was in love with a most incredible woman... and then in the end, she put a knife into me.

Vicky Christina Barcelona.Woody Allen


برچسب‌ها: سینما
+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت توسط ن. |